باغیظ نگاهش میکنم ومی گویم:اخوی!به کارت برس.
می گوید:مگه غیرازاینه؟مااینجاداریم عرق می ریزم تواین گرما،فرمانده لشکرنشسته توی سنگرفرماندهی،هی دستورمی دن...
تحملم تمام می شوددادمی زنم:من خودم بلدم قایق برانم ها.گفته باشم،یه کم دیگه حرف بزنی،همین جا پرتت می کنم توی آب،باهمین یه دستت تااون وراروند شناکنیی.اصلاتاحالاحسین خرازی رودیده ای که پشت سرش لغزمیخونی؟
می خندد،می خنددومی گوید:مگه خودت دیده ای...
خاطره ای ازیکی ازهمرزمان شهیدبزرگوارحسین خرازی